۰۸ دی ۹۶ ۰۳:۱۴
نويسنده : محمدی_نژاد ارسال به گروه

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ای که تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

 

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

 

 

تویی که کوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

 

اگرچه تلخ شد آرامش همیشهء تان‌

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

 

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل کنید مرا

 

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم ‌رفت‌

کاظم کاظمی

 

 


برچسب ها شعر, کاظم کاظمی,
تلگرام

اگر ميخواهيد جواب سوالتون رو ببينيد گزينه ""نظر به صورت خصوصي ارسال شود"" را تيك نزنيد